تبليغاتX
عطر یاس
خیابان های خیس و خاطرات من و تو صحبت یاس...

پیشاپیش سال جدید رو به همه دوستان عزیزم تبریک می گویم، امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و پیروزی برای همه باشه بخصوص واسه بهترین دوستام " نیلگون، مریم، نرگس،اشراقه، رژین، سارا و سولماز". قشنگ ترین هدیه ایی که می تونم به شما عزیزان بدهم یک شعر خیلی زیبا از فریدون مشیری هست.

با پیام دلکش

"نوروزتان پیروز باد"

با سرود تازه

"هر روزتان نوروز باد"!

شهر سرشار است از لبخند،

از گل، از امید

تا جهان باقی ست این آیین جهان افروز باد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:32  توسط فرانک  | 

دوباره من

دوباره تو

من و خلوت دل...

تو و افسون موج...

 

خاموش و آرام، ایستاده بر پهنه ساحل،

نظاره گر هوس مجنون وار در ستیز با ساحل ...

 

آینه زلال اشک هایم عظمت بیکرانه تو را در خود فرو خورده

سکوت من غرش وحشی ات را به کام خود کشانده

 

تو هستی و می مانی، هست تو ماندن توست

من می روم، ماندن من مرگ من است

 

نخواهم گفت هرگز نقشی از تو پیش چشمانم نخواهد ماند

 

می بخشایمت، و تمام آنچه در قلب من است،

اگر چه باور نکردی آنچه با من بود

من می روم، تو می مانی

       رفتن من معنی بی حصر تنهایی و دلتنگی ست،

       ماندن تو سرآغازی برای انتظار، باز تا صبح دگر شاید...

 

 

من و تو ، حال تفسیر میان دو غریبه در جهان هستیم،

و در این لحظه دیگر هیچ حرفی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:43  توسط فرانک  | 

...وقتی گلی خانوم رو دیدم باورم نمی شد، در عرض چند ماه همه موهاش سفید شده بود، انگار هزار سال عمر کرده.

خدا بیامرزه عبدلعلی خان رو همسایمونه. شاید اگه می دونست تو خو نه اش عاقبت این زن چی می شه هیچ وقت فکر کار خیر به ذهنشم خطور نمی کرد

گلی خانوم اصالتا انزلی چی بود، تو خونواده پر جمعیت و فقیر دنیا اومده، وقتی 3 سالش بوده مادرش می میره وپدرشم ازدواج می کنه و دخترک بیچاره آواره خونه فامیل می شه، وقتی 10 سالش می شه عموش اونو می فرسته تهران تو خونه عبدلعلی خان کار کنه...

مامان می گه عبدلعلی خان گلی خانومو مدرسه فرستاد، انگار سرپرستی شو قبول کرده بود، اون دخترو تا بزرگ شد پیش خودش نگه داشت. وقتی 17 سالش شد اونو واسه یکی از کارگرای کارخونه اش خواستگاری کرد. خلاصه گلی با اون مرد ازدواج می کنه و از اون خونه می رن یکی از مناطق جنوب تهران زندگی می کنن ولی از اونجا که همیشه بلاهای آسمون سر آدم های بدبخت نازل می شه شوهر گلی بعد از 4 سال می میره. عبدلعلی خان دوباره این زن بی پناه رو میاره پیش خودش

گلی از همه دنیا فقط یه دختر داشت، به قول خودش با خون جگر بزرگش کرد. هیچ وقت یادم نمیره وقتی دخترش دانشگاه قبول شد با چه ذوقی اومد و ازم پرسید: دخترم شقایق مهندسی پزشکی قبول شده، خیلی خوبه نه؟؟ یعنی واسه خودش یه کاره ایی می شه، یعنی بد بختیام تموم شد، می گن رشته اش خیلی خوبه، آره مادر؟!! بعدش چه کاره می شه؟ مادر شقایق دانشگاه شما قبول شده، باید بفرستمش شهرستان، چقدر هزینه اش می شه؟ خیلیه؟ چه جوری اونجا؟ ....

خلاصه با هزار بدبختی خرج شقایق رو جور کرد، عبدلعلی خانم خیلی کمکشون کرد. حدود یه سال با هم می رفتیم و می اومدیم، گلی خانوم خیلی سفارششو می کرد گاهی اوقات کلافه ام می کرد دیگه

 

پارسال سال سوم بود، همون سال عبدلعلی خان فوت کرد. گلی خانوم خیلی ناراحت بود همیشه تا اسمش می اومد هزار رقم دعا و ورد براش می خوند و همش می گفت خدا رحمتش کنه زندگی خودم و دخترم رو مدیون اونم

چند ماه بعد از فوت عبدلعلی خان گلی خانوم همش می گفت می خوام برم از این خونه، دخترم دیگه بزرگ شده تو این خونه پسر جوون هست، خوبیت نداره، باید به فکر یه جایی باشم

بردیا پسر عبدلعلی خان، تک بچه بود از این پسرای بیخود که از وقتی چشم باز کرده همه چی دور و برش بوده، به قول خودش تفریحش این بود که فقط خیابون سورنا با دوستاش ماشین اسپورت کنه و تو خیابونا کورس بزارن، از اون پچه هاس لوسی که پول تو جیبیش میلیونی بود و...

خونه گلی خانوم دو تا اتاق گوشه حیاط بود، یه روز که گلی رفته بود خرید و مادر بردیا خونه نبود، بردیا معلوم نیست چه زهر ماری می خوره و می زنه به سرش و به زور در خونه گلی خانومو باز می کنه و شقایق ...

نمی دونم شاید رسم و مرام زندگی همینه ولی تنها دلخوشی گلی خانوم خودشو کشت...

گلی خانوم بد بخت تر از همون بار اول که اومد تهران برگشت انزلی و تنها زندگی می کنه.

خلاصه اینکه بردیا چند ماهیه که زندونه و گلی خانوم اومده بود رضایتشو بده دست مامان که مامان بده به مادر بردیا، می گفت خودم نمی خوام چشمم تو چشم خانوم بیفته، می ترسم یه چیزی بگم.

بیچاره گلی خانوم از بس گریه کرده بود چشماش دیگه نمی دید همش می گفت اگه می تونستم خودمو می کشتم و بعد بغض می کرد...

بیچاره تا چند ماه پیش که تا اسم عبدلعلی خان می اومد هزار بار دعاش می کرد، الان دیگه حتی نمی دونه چی بگه، دعاش کنه یا نفرین...

 

نمی دونم گلی چی می کشه ولی فکر نمی کنم با این وضعیت خیلی دوام بیاره، نمی دونم به چه امیدی زنده اس، اصلا عدالت خدا چی می شه، خدا چرا اونو زنده نگه داشته، اون که فقط داره عذاب می کشه

 

یکی از دوستام همیشه می گه تاریک ترین لحظه شب لحظه قبل از طلوع خورشیده با امیده که آدما زندن، هر وقت پایان در آغازه آدم بهونه ایی دیگه واسه زندگی کردن پیدا می کنه، ولی الان چی، زندگی گلی که همش تاریک بود، پس طلوع خورشید کیه، اصلا آدمایی مثل گلی خورشیدی تو زندگیشون نیست، بهونه زندگیش دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:53  توسط فرانک  | 

امشب همش داشتم به این فکر می کردم که چی می شد اگه زندگی رو با یه مدل بهینه سازی دو دوره ایی بهینه می کردیم

هر کسی می تونه هدف زندگی شو مشخص کنه و محدودیت هایی که تو دنیا داره رو هم پیدا کنه و تابع لاگرانژ زندگی رو تشکیل بده، بعدشم که دیگه معلومه از این تابع به خدا وخوشبختی و پول و امید و ... مشتق بگیره

این جوری همه چی راحت حل می شه

اصلا اگه آدما بخوان یه مدل واسه زندگیشون تصریح کنن خیلی از اشتباهها دیگه تکرار نمی شه

اون متغیرایی که تأثیرشون رو زندگی منفی بوده رو باید کم کنیم، خیلی آدما رو فقط تو جز اخلال بزاریم و خیلی ها رو هم متغیر توضیحی...

اونایی که تأثیرشون مثبت بوده رو با سیاست های زندگی  تثبیت می کردیم و تعادلایی که خودمون می خوایم رو پایدار کنیم

یا نمی دونم می تونیم مثل تئوریهای کلان از زندگی انتظارات بگیریم و خوشبختی رو در طول زندگی ماکزیمم کنیم

.

.

.

می شه همه این کارا رو کرد، هزار تا راه حل هست. اگه این کارا رو بتونیم انجام بدیم تازه اون موقعس که می شیم آدمای پویا و انعطاف پذیر، آدمای با تأثیر انفردی و متقاطع مثبت، متعادل و پایدار، خوشبخت ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 22:15  توسط فرانک  |